تبليغاتX
خرده فرمایشات میلیون دلاری

خرده فرمایشات میلیون دلاری

از دریا کنار تا متریالیسم و از آنجا تا خرده بورژوازی و فعودالیسم در قرن 18!

آموزش ساخت اکانت رپیدشیر و دیگر سایت ها Free Rapidshare Premium Accounts

جهت اطلاع این روش كاملا تست شده و جواب داده است فقط لازم است كمی در هنگام ثبت نام صبر و شكیبایی داشته باشید و عجله نكنید و مراحل را بدقت طی كنید.


دوستان بسیاری هستند که نیاز به دانلود برنامه٬ آهنگ٬ فیلم و ... از سایت راپیدشیر دارند ولی این سایت محدودیت دانلود داره باور کنید بهترین و تنها راه برای حل این مشکل داشتن اکانت Premium از Rapidshare است که لازمهء اون خریدن اکانته !
اکانت شما هم توی Rapidshare کاملا قانونیه چون بابتش پول دادین … البته بدون اینکه حتی 1 ریال از جیبتون کم بشه ! بهترین راهش داشتن یک حساب در alertpay هست که با این درآمد پولش جور میشه….
مراحل کار :
۱- یه اکانت تویalertpay برای خودتون ایجاد کنید به این ترتیب :
۱-۱.به سایت:
https://www.alertpay.com/index.aspx
وارد شوید
۲-۱.پس از ورود به سایت باید در سایت یک Account بسازید. برای این کار روی Sign Up در بالای صفحه کلیک کنید.

۳-۱.پس از ورود به قسمت Sign Up :

۳-۱-۱.در قسمت Choose your country:محل زندگی خود را انتخاب کنید(united state).

1-2-3. در قسمت Choose your account type: در قسمت :Personal Account روی Personal Pro کلیک نمایید.

۴-۱. پس از کلیک بر روی next وارد قسمت information( در تصویر بالا به صورت مستطیل قرمز رنگ مشخص شده است، دقت کنید که تمام این 4 مرحله را به درستی انجام دهید.) می شوید.
در این قسمت مشخصات فردی خود را به طور کامل و صحیح بنویسید.
تذکر: عزیزانی که در ایران زندگی می کنند هشت قسمت زیر را به صورت زیر پر کنند:
B : State = CALIFORNIA
C : Zip Code = 90014
D:Country Of Citizenship=united state
E : Home Telephone = 555-555-5555
A : City= Los Angeles در قسمت Work Phoneنیاز به شماره نیستF:
G : Mobile Telephone = 600-558-8963
H:Occupation=Other

در قسمت Date Of Birth تاریخ تولد خود را زده{نیازی به تاریخ اصلی تولد شما نیست , شما میتوانید هر تاریخی را در این سه گزینه بنویسید}
سپس روی قسمت NEXT کلیک نمایید.

۵-۱. اگر شما اطلاعات را درست وارد کرده باشید به مرحله سوم یعنی AlertPay Account Login وارد میشوید.
دراین قسمت مشخصات خود را وارد کرده ودر قسمت Transaction PIN:خود را وارد کرده واگر ندارید پسورد خود را بگزارید.
در قسمت Security Question #1 سوالی را انتخاب کرده ودر زیر ان به ان پاسخ بدهید اینکار را در قسمتSecurity Question #2 نیز انجام دهید.
نباید هر دو جوابتان مانند یکدیگر باشد.

در قسمت Word Verification حروف واعدادی که در عکس میبینید را در قسمت زیر عکس محلی گذاشته شده که در آنجا آنها را بنویسید.
تیک گزینه I agree to AlertPay''''''''s User Agreement را زده وبعد دکمه register پایین را بزنید.

تذکر:
برای فعال سازی اکانت خود باید به ایمیل خود رفته و روی لینک فعال سازی که از طرف سایت برای شما فرستاده شده کلیک نمایید.
حالا شما یه اکانت alertpay دارید که اگه توش پول داشته باشین (که الان میگم چجوری) میتونین باهاش هرکاری بکنین. از جمله خرید اکانت Rapidshare .
۲- یه اکانت از طریق این ثبت نام  برای خودتون ایجاد کنید به این ترتیب :
 ۲.۱پس از ورود به سایت باید در سایت یک Account بسازید. برای این کار نام کاربری خود را که تنها شامل حروف و اعداد است در قسمت Username وارد کنید
۲.۲در قسمت password کلمه عبور خود را وارد نمایید.
۲.۳در قسمت Verify passwordکلمه عبور خود رادوباره تکرار نمایید.
۲.۴در قسمت Personal Detailsمشخصات واقعی خود را وارد نمایید.که به ترتیب شامل نام شما:Yourname
پست الکترونیکی شما:your Email
نام کشور شما.جالب اینجاست که در این لیست نام ایران نیز وجود دارد:Country
در گزینه Iaccept the terms of service از منو گزینه Yes .Iaccept را انتخاب نمایید
و در پایان گزینه CreateAccount را برای تایید اطلاعات خود بفشارید.
سپس Login کرده و به My Account خود وارد شوید.
توضیح: اینکه همیشه 10-5لینک توی بخش View Adsهست که هر چند ساعت یکبار اضافه و کم میشه. با کلیک روی هرکدومشون (در هر روز)10دلار به حسابتون واریز میشه که با رسیدن به ده هزار دلار میتونید اونو به حساب alertpayl منتقل کنیند و اکانت Rapidshare اختصاصی خودتون رو داشته باشین.
۳- چگونه به مقدار پول خود اضافه کنیم؟
مراحل زیر را انجام دهید:
۱-۳. روی دکمه View Ads در بالای صفحه کلیک کنید تا به قسمت View Ads -Get Paid To Click وارد شوید.
۲-۳. در قسمت View Ads - ۲-۳. در قسمت View Ads - Get Paid To Clickهمیشه 5_10لینک تبلیغاتی وجود داره که هر چند ساعت یکبار عوض میشه شما با کلیک بر روی این تبلیغات می توانید به موجودی خود اضافه کنید
3.3There are no links available to click.میگه که در این بخش تبلیغی وجود ندارد.

تذکر:دقت کنید !!! در بخش View Ads از سایت روی هر لینک که کلیک کردین باید 60 ثانیه صبر کنین. (بالای صفحه یه Counter میبینین) همزمان چندتا صفحه رو باز نکنین ! یکی که تموم شد بعد اون یکی. اگر ایرادی توی کار شما نباشه بعد از 60 ثانیه به جلوی تایمر بالای صفحه یک عدد ظاهر میشه که جلوی اون هم چند عدد مشاهده می کنید شما باید عدد جای تایمر را از میان آن اعداد انتخاب کنید.

۴-چگونه از موجودی خود مطلع شویم؟
۱-۴. وارد قسمت MyAccount  در بالای صفحه شوید.
در قسمتEarning Balance Stats موجودی شما نوشته شده.

۵- چگونه پول به دست آمده رو به Account خود در سایت alertpay منتقل کنیم؟

مراحل زیر را انجام دهید:
۱-۵. وارد قسمت Withdrawدر  کنار صفحه شوید.
۲-۵. در این قسمت دو گزینه Pay pal و Alertpay وجود دارد که می توانید تیک کنار Alertpayرا فعال کنید.اگر در حساب شما کمتر از ده هزار دلار موجود باشد با You do not have enough earnings to request with this payment method مواجه خواهید شد.
ولی اگر به ده هزار دلار رسیدید آن را به حساب خود واریز کنید واز در اینترنت هزینه کنید.
از این جمله می توان به خرید اکانت رپید شیر و سایتهای دگر اشاره کرد.

موفق و سربلند باشید. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 10:59 قبل از ظهر  توسط امین  | 

اصرار دولت بر افزایش 100 درصدی درآمدهایش از هدفمند کردن یارانه ها

این سئوال مطرح خواهد شد که اولا دولت چرا با آگاهی از قانون مجلس ، پیشنهاد مغایر با قانون می دهد ؟ و دوما اینکه دولت که خود را خادم ملت می داند پیشنهادی را می دهد که محتوای آن جز تحمیل فشار مضاعف به مردم و ملت فایده دیگری ندارد الا تعصب دولت بر همان لایحه اولیه اش.
 در حالی که مجلس شورای اسلامی در لایحه هدفمند کردن یارانه ها به هدفمند کردن تدریجی یارانه در طول پنج سال تاکید دارد ، دولت در لایحه بودجه سال آینده خود عملا این قانون را نادیده گرفته است .

 به گزارش "تابناک"، دولت در لایحه بودجه سال آینده در آمد دولت حاصل از هدفمند کردن یارانه ها را 40 هزار میلیارد تومان محاسبه کرده است در حالی که بر اساس قانون مصوب مجلس، دولت مجاز است برای سال آینده حداقل 10 هزار میلیارد و حدااکثر 20 هزار میلیارد تومان از این محل به دست آورد، پس در واقع دولت با این اقدام خود ـ پیش بینی 40 هزار میلیارد تومان از محل هدفمند کردن یارانه هاـ افزایش 100 درصدی را برای خود پیش بینی کرده است .

 بر پایه این گزارش، این در حالی است که مجلس برای به اصطلاح سر شکن کردن تورم و تحمیل فشار کم تری بر ملت و مردم این قانون را در فرایندی پنج ساله تعریف کرده بود، اما با این وجود دولت اصرار دارد تا این فشار را به صورت مضاعف و یکجا به مردم وارد کند، با این اوصاف پرسش های متعددی در اذهان شکل می گیرد، مانند اینکه چگونه وقتی که هنوز ابهامات زیادی در باره شیوه خوشه بندی اطلاعات اقتصادی مردم توسط دولت وجود دارد ، دولت برخلاف مصوبه مجلس، پبشنهاد اصلاح یکباره قیمت ها و تحمیل فشار تورمی به مردم را دارد. ممکن است گفته شود که لایحه بودجه در حال حاضر پیشنهاد دولت است و مجلسیان می توانند آن را نپذیرند ؛ اما باز این سئوال مطرح خواهد شد که اولا دولت چرا با آگاهی از قانون مجلس ، پیشنهاد غیر قانونی می دهد ؟ و دوما اینکه دولت که خود را خادم ملت می داند پیشنهادی خلاف قانون را می دهد که محتوای آن جز تحمیل فشار مضاعف به مردم و ملت فایده دیگری ندارد الا تعصب دولت بر همان لایحه اولیه اش؟

 البته این پیشنهاد مغایر با قانون، ظاهرا برای دولت فایده های دیگری نیز دارد و آن این است که اگر مجلس پیشنهاد دولت را خلاف مصوبه خود بپذیرد ، طبعا دولت به هدف خود که همان تحصیل 40 هزار میلیارد تومان و البته فشار سنگین تورمی به مردم است دست خواهد یافت و اگر هم مجلس موافقت نکند که منطق می گوید موافقت نمی کند، چون خلاف مصوبه خودش است، دولت می تواند مسئولیت ناکامی احتمالی در اجرای این طرح را به مجلسیان نسبت دهد.

 بر اساس این گزارش می توان گفت که شعارهای مردمی دادن با حرکت در مسیر منافع مردم و هم راستا با منافع آنان متفاوت است . در واقع باید گفت مردم را دلخوش کردن به چند صد هزار تومان وام و مستمری و در عوض بی توجهی به قوانینی که در جهت رفاه و کم کردن از فشار بر مردم  مصوب شده است  ، نوعی بی انصافی و بی صداقتی است .
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 1:22 بعد از ظهر  توسط امین  | 

انتقاد هاشمي از اظهارات يزدي: بوي توطئه به مشام مي‌رسد

به گزارش ايسنا، آيت‌الله هاشمي رفسنجاني در اين ديدار در پاسخ به پرسش‌ها و نظرات جمع حاضر تاكيد كرد: اسلام كامل‌ترين مكتب براي اداره همه ابعاد جامعه است و مكتب اهل بيت (ع) محكم‌ترين منبع شناخت اسلام و قرآن است.

وي افزود: انقلاب اسلامي ايران اين راه را انتخاب كرده و در بررسي عملكرد سي ساله جمهوري اسلامي، نقاط قوت ناشي از حركت در مسير اسلام و نقاظ ضعف مربوط به اشخاص و انحراف آن‌ها از دستورهاي اسلامي است.

رييس مجمع تشخيص مصلحت نظام در ادامه با بيان اين كه ساختار نظام اسلامي متكي بر اسلام و سرمايه اعتماد مردم است و هر گونه انحراف از آن مي‌تواند آسيب‌هاي جبران‌ناپذيري به همراه داشته باشد، تصريح كرد: اسلاميت و جمهوريت در قانون اساسي جداشدني نيستند.

هاشمي رفسنجاني در ادامه اصل ولايت فقيه را محور جمهوري اسلامي خواند و گفت: اگر ولايت و جايگاه رهبري آسيب ببيند نمي‌توان آينده خوبي براي كشور متصور بود.

رييس مجمع تشخيص مصلحت نظام هم‌چنين در پاسخ به پرسش يكي از حاضران درباره آنچه علت حملات و تخريب عليه وي توسط برخي اشخاص از جمله آقاي يزدي خوانده شد، گفت: مهم‌ترين دليل اين حملات، مواضع اينجانب درباره لزوم رعايت حقوق مردم و همچنين دفاع از شخص رهبري و پرهيز از افراط بر اساس عقيده و اعتقاد قلبي‌ام است.

وي افزود: در مورد سخنان اخير آقاي يزدي همان گونه كه قبلا هم گفتم جوابم تا كنون به سخنان توام با عصبانيت و غرض‌آلود ايشان سلام بوده است، ولي با صحبت‌هاي ديروز ايشان و اطلاعات رسيده، اين بار بوي توطئه به مشام مي‌رسد و درباره مسائل ايشان در زمان امام راحل و در جلسه انتخاب رهبري بعد از ارتحال امام و در قوه قضاييه به صورت كتبي مطالبي را گوشزد خواهم كرد.

هاشمي رفسنجاني همگان به ويژه فعالان در عرصه سياست را به رعايت اخلاق و تقوا دعوت كرد و گفت: رعايت نكات اخلاقي، توصيه‌هاي اسلام و نحوه عملكرد ائمه در برخورد با مسائل جامعه و مردم مي‌تواند نظام اسلامي را به عنوان الگوي جهاني مطرح سازد.

بر اساس اين گزارش در اين ديدار برخي استادان با بيان نكاتي درباره جامعه اسلامي از ديدگاه نظري و عملي و همچنين تجربه حكومت اسلامي در سي ساله اخير در ايران، نظراتشان را مطرح كردند.
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 11:57 بعد از ظهر  توسط امین  | 

استعدادهاي درخشان، قطعه‌ي چند؟ رديفِ چند؟برگرفته از سایت تابناک

اين پاره‌خط را نه به جهتِ جوشِ مسوولان مي‌نويسم -‌كه خدا نياورد شيرشان خشك شود و نه به نيتِ خروشِ مردمان -‌كه خدا نكند حنجره‌شان خش بردارد- كه مدت‌هاست نااميدم... اين نوشته را مي‌نويسم در اين روزگارِ وانفسا فقط به يك هدف؛ يك هدفِ ملي.

اين پاره‌خط نوشته مي‌شود فقط جهتِ استحضارِ جنابِ محمد البرادعي كه مهم‌ترين مولفه‌ي هويتيِ ماست در افقِ انرژيِ هسته‌اي. اين پاره‌خط نوشته مي‌شود فقط به جهتِ آگاهيِ بازرسانِ محترم، معزز و مكرمِ آژانسِ انرژيِ اتمي! كه اگر احدي از آحادِ ايشان در ادامه‌ي بازرسي‌هاي دقيقِ صندوق‌خانه‌هاي نسوان، وضعيتِ سازمانِ مليِ پرورشِ استعدادهاي درخشان را در چند ماهه‌ي اخير بررسي كند، مطمئن خواهد شد كه ايران به سلاحِ هسته‌اي دست يافته است!!
و الا چه‌گونه -‌بدونِ قدرتِ مرگ‌بارِ سلاحِ هسته‌اي- مي‌شود يك نهادِ آموزشي را -‌با سي و پنج سال سابقه‌ي درخشان و ده‌ها هزار فارغ‌التحصيلِ سرآمد و صدها استادِ برجسته- ظرفِ مدتي كوتاه به خاكِ سياه نشاند؟!

اين پاره خط نه صوتِ داوودي دارد كه جنبنده‌گان را براي شنيدن‌ش از حركت بازدارد و نه معجزِ عيسوي كه استعدادهاي درخشان را احيا كند... اين پاره خط نه مدعيِ نمايشِ تاريخِ درخشانِ استعدادهاي درخشان است، نه حتا روضه‌اي است كه پشتِ ميكروفونِ اكوچنگ بالاسرِ جنازه، مداحِ پنج هزار توماني مي‌خواند! اين پاره خط دستِ بالا يك ميل‌گرد است كه سرش يك تكه صفحه‌ي فلزيِ سياه رنگ جوش داده‌اند، و روش با قلم‌موي مندرس و رنگي سفيد، پيرمردي بدخط نامِ "استعدادهاي درخشان" و قطعه و رديف را نگاشته است... فقط براي اين كه در ميانِ گورهاي فراوانِ نهادهاي فروپاشيده‌ي اين روزگار، گورِ استعدادهاي درخشان را پيدا كنيم... حتا "سنگي بر گوري" هم نيست...
***
من -‌با اندك تسامحي- از نسلِ اول بچه‌هاي تيزهوشِ پس از انقلاب‌م. ما، در تهران، سالي صد نفر پسر بوديم، صد نفر دختر. نه دفتر و دستكي وجود داشت، نه نهاد و سازماني. مركزِ آموزشِ تيزهوشِ علامه حلي و مركزِ آموزشِ تيزهوشِ فرزانگان، از سالِ 61 شروع كرد به گزينشِ تيزهوشان. ما را تعدادي نوجوانِ تازه‌فارغ‌التحصيلِ تيزهوش كه هنوز چهره‌شان به نوجواني مي‌زد به هم‌راهِ كم‌شمار معلمانِ قديميِ تيزهوشان گزينش كردند تا واردِ مدرسه‌ي پسرانه و دخترانه‌اي شويم كه با هوش‌مندي همين معلمانِ قديمي، به جاي مناطقِ آموزش و پرورش در سال‌هاي شلوغِ اولِ انقلاب، متصل شده بود به دفترِ كودكانِِ استثنايي -‌بخوانيد عقب‌افتاده‌ها! روي درِ سرويس‌هاي مدارسِ دخترانه و پسرانه‌ي تيزهوشانِ اولِ انقلاب نامِ همين دفتر حك شده بود و براي همين در مسير رفت و برگشت وقتي ره‌گذران، شلوغ‌كاري‌هاي ما را مي‌ديدند، زيرزيركي نگاه‌مان مي‌كردند و براي بچه‌هاي سالم‌شان صدقه كنار مي‌گذاشتند كه سالم از آب در آمدند و مثلِ ما نشدند... تصويرِ عمومي راجع به دو مدرسه‌‌ي تيزهوشان، مدارسي بود كه از در و ديوارشان نور و رنگ و تله‌ويزيون و آزمايش‌گاه مي‌چكيد و معلمان‌شان كت و شلوار و جليقه داشتند و ناهارشان را متخصصِ تغذيه سرو مي‌كرد و... حال آن كه هر دو مدرسه از معمولي‌ترين مدارسِ تهران بودند و حتا آزمايش‌گاه‌هاي مدرسه‌ي پيش از انقلاب به نفعِ دانش‌گاهي مصادره شده بود... اين‌گونه مدارسِ تيزهوشان در شلوغيِ اولِ انقلاب حفظ شد. با پاي‌مرديِ نوجواناني كه هنوز چهره‌شان به نوجواني مي‌زد... مدارسِ استعدادهاي درخشان، از همان باي بسم‌الله كه نوشتم، تا همين تاي تمت كه مي‌نويسم، امكاناتِ درخشاني نداشت. چيزي كه داشتند، معلم بود... و معلم -‌اگر معلم باشد- نه ميز مي‌خواهد و نه تخته و نه وايت‌برد و نه كامپيوتر و نه آزمايش‌گاه و نه حتا كتاب... معلم -‌اگر معلم باشد، حتا درس هم نمي‌خواهد... و ما از اين دست معلمان داشتيم... در نظامِ آموزش و پرورشي كه همه‌گان مي‌دانند، گرفتاري‌ش معلم است... به قراري كه اگر معلمي كلاس را نتواند اداره كند، ناظم مي‌شود و اگر ناظمي صف را نتواند به خط كند، مدير مي‌شود و اگر مديري مدرسه از دست‌ش در برود، مي‌رود منطقه و قس علي هذا تا برسد به وزير! ما معلماني داشتيم كه هنوز چهره‌شان به نوجواني مي‌زد...

و كه بودند اين نوخاسته‌گان؟! ايشان قرار بود رجالِ دوره‌ي ولي‌عهد باشند. صبح به صبح دكتر برومند، كه به هم‌راهِ لي‌ليِ اميرارجمندِ كانونِ پرورش و رضا قطبيِ راديووتله‌ويزيون، سوگلي‌هاي علياحضرت فرحِ پهلوي بودند، سرِ صفوفِ منظمِ مدرسه‌ي مختلطِ تيزهوشان كه زيرِ نظرِ مستقيمِ مستشارانِ امريكايي در سالِ 54 و 2535 تاسيس شده بود، حاضر مي‌شد و براي بچه‌هاي تيزهوش سخن‌راني مي‌كرد كه "ما رجالِ دوره‌ي درخشانِ انقلابِ سفيديم و پاس‌بانانِ آستانِ اعلاحضرت محمدرضا... اما شما تربيت مي‌شويد تا رجالِ ولي‌عهد -‌رضا- باشيد..." تيزهوشان، نه زيرِ نظرِ آموزش و پرورش كه مستقيما زيرِ نظرِ دفترِ علياحضرت فرحِ پهلوي بود و اين دقيقا همان ايده‌اي بود كه در هر نظامِ آموزشِ همه‌گانيِ غيرِعادلانه‌اي كه نياز به آموزشِ مجزا براي تيزهوشان پيدا مي‌كرد، به درستي رعايت مي‌شد. تيزهوشانِ تايلند زيرِ نظرِ پادشاه بودند و تيزهوشانِ استراليا غيرمستقيم زيرِ نظرِ ملكه و... و تيزهوشان فرانسه را مستقيما مديا حمايت مي‌كرد كه مسوولِ كنترلِ افكارِ عمومي بود و در حقيقتِ سلطانِ معاصر...

و قرار بود همه‌ي اين خردسالانِ تيزهوش، از همان دوره‌ي راه‌نمايي، آشنا شوند با مظاهرِ تمدن، پس خانم معلمِ رقص از اروپا واردات مي‌شد و آقا معلمِ زبان از امريكا... هنوز اين جمعِ كوچكِ خردسالان، دو-سه سالي بيش‌تر در مدرسه‌ي تيزهوشان درس نخوانده بودند كه توافق‌نامه‌ي استعدادهاي درخشان با بركلي و استنفوردِ ايالاتِ متحده‌ي امريكا براي ادامه‌ي تحصيل‌شان نهايي مي‌شد و خودِ شاه كه كم‌تر از جشن‌هاي دو هزار و پانصد ساله در جايي حاضر نمي‌شد، براي بازديد از وضعِ تحصيليِ دانش‌آموزانِ تيزهوش، به مدرسه‌ي خيابانِ الوند مي‌آمد و... و نمي‌دانست كه در ميانِ همان دانش‌آموزانِ دست‌چين‌شده كسي هست كه طرحِ ترورِ وي را ريخته است... طرحي كه هيچ‌وقت عملي نشد و هيچ زماني هم در تاريخِ افتخاراتِ دانش‌آموزيِ اين ملك، كسي نخواست ببيندش...

و كه بودند اين نوخاسته‌گان، رجالِ دوره‌ي ولي‌عهدِ پهلوي و... كه نسلِ اولِ تيزهوشانِ بعد از انقلاب را گزينش كردند؟ همين‌ها كه رقص را از خانمِ مارگارت فرا گرفته بودند و زبان را از آقاي لئونارد و آدابِ معاشرت را از جنابِ اسپنسر، حالا فرزندانِ خميني بودند و موشكِ ليزري طراحي مي‌كردند براي مهندسيِ جنگ و در عينِ حال مي‌دانستند كه از موشك واجب‌تر، نسلِ بعديِ تيزهوشان است... ما زيرِ دستِ همين رجالِ دوره‌ي ولي‌عهد بزرگ شديم...

مدرسه، امكانات نداشت، پول نداشت، براي همين معلمانِ قديمي‌ش فقط با فيشِ عشق مانده‌گار مي‌شدند. به‌ترين معلمانِ تهران بودند و كم‌ترين دست‌مزد را مي‌گرفتند. مديرِ اصفهاني پول نداشت تا ناظم بياورد، پس يكي از خودِ ما، نوبتي، ناظم مي‌ايستاد در مدرسه... پول نداشت تا كسي را بياورد تا درخت‌هاي كاجِ مزاحمِ حياطِ پشتي را بياندازد. پس علي كه حالا استاد تمامِ دانش‌گاهِ بركلي است، از روي سايه‌ي درخت، با سينوس و تانژانت، محلِ افتادنِ درخت را مشخص مي‌كرد و ما مي‌رفتيم از درخت بالا و كاج، ناجوان‌مردي مي‌كرد و از آن‌طرفي مي‌افتاد روي كولرِ آبيِ دفترِ مديرِ مدرسه تا مدير عاقبت از ترس ضررِ بيش‌تر مجبور شود نجاري بياورد در حياطِ مدرسه‌ي حسن‌آبادِ تهران و بعد هم براي اين كه از زيرِ بارِ دست‌مزد در برود، روضه بخواند راجع به آينده‌گانِ جهانِ اسلام و جبهه‌هاي جنگ و... غافل از اين كه نجارِ حسن‌آبادي، ارمني است بالكل! ما اين‌گونه قد مي‌كشيديم...

نيمه‌ي اولِ دهه‌ي شصت، پايانِ هر سال، بيش از آن كه از نمراتِ كارنامه‌هامان بترسيم، از تعطيليِ مدرسه مي‌ترسيديم كه مسوولانِ چپ‌گراي وقت با هر مدرسه‌اي خارج از نظامِ همه‌گاني مخالفت مي‌كردند. زورشان به مدارسِ زنجيره‌ايِ اسلامي نرسيد، اما تخته كردنِ دكانِ دو مدرسه‌ي كوچكِ آموزشِ تيزهوش، زيرِ نظرِ دفتركي در معاونتِ آموزشِ استثنايي كار چندان سختي نبود. هنوز پانزده ساله نشده بوديم، كه مدير روزي جمع‌مان كرد و گفت امسال، سالِ آخرِ عشق است... سردرگريبان شديم و عاقبت به هم‌دليِ همان نوخاسته‌گانِ فارغ‌التحصيل و معلمانِ كم‌شمارِ قديمي، ايده‌اي به كله‌مان زد. كلاس‌ها را تعطيل كرديم تا نمايش‌گاهي درست كنيم به نامِ دست‌آوردهاي تيزهوشان!

ساختنِ نمايش‌گاه پنج-شش ماه طول كشيد. هر گروهي مسووليتي گرفتند. از ميانِ فارغ‌التحصيلاني كه قرار بود رجالِ ولي‌عهد باشند، دو-سه تا قيدِ رفتنِ به جنگ را زدند و ماندند براي كمك. سه نفر را بيش‌تر به خاطر مي‌آورم... دراز و چاق و ريشو را... قدِ سه‌نفري‌شان به قاعده‌ي يك ساخت‌مانِ چهارطبقه با خرپشته بود كه از اين ارتفاع، دو متر و نيم‌ش، رسما، مالِ دراز بود. وزنِ سه‌نفري‌شان توي ترازو فيل را زمين مي‌زد كه در آن طَبَق، سيصد كيلوش، خشكه، مالِ چاق بود. و ريش‌شان يك معبد سيك را جواب مي‌داد كه از آن ريش، دو قبضه‌‌‌اش، با انگشتِ باز، مالِ ريشو بود. دراز شد مسوولِ گروهِ زيست و بچه‌هاي زيرِ دست‌ش موش چنان تربيت كردند كه از ما هوش‌مند‌تر از آب درآمد و دورِ از چشمِ دراز كه دل‌رحم بود، قلبِ جوجه را خارج از سينه پرطپش نگه مي‌داشتند و... ريشو، همان كه در كودكي طرحِ ترورِ محمدرضا را ريخته بود، حالا در جواني، ابرپروژه‌اي طراحي كرد كه مدلي بود تا نشان دهد چه‌گونه مي‌شود در يك نيروگاهِ برق‌آبي، برق را ذخيره كرد در ساعاتِ اوجِ مصرفِ آب و چاق كه سخت كم آورده بود در ميانِ اين همه كارِ علمي، ما، تنبل‌ترها را جمع كرد و پروژه‌اي تعريف كرد به نامِ گيل-هارد-بنك!! اسمي كه نمي‌دانم از كجا پيدا كرده بود، اما سخت قيافه‌ي علمي داشت. قرار گذاشت عينكي‌ترهاي مدرسه، بيايند و روپوشِ سفيد بپوشند. بعد پروفيلِ ناوداني را خم كنيم و از بالاي سردرِ مدرسه نصب كنيم و بچرخانيم و بياوريم توي حياط بعد بكشانيم‌ش توي سالن و اين پروفيلِ ريل‌مانند، پيچ بخورد و تاب بخورد... دو متر به دو متر، يكي از آن عينكي‌ترها كه قيافه‌ي مسوول‌پسند دارد، بايستد و كاري علمي كند. يكي با روپوشي سفيد كنارِ پروفيل لوله‌ي آزمايش‌گاه روي چراغ الكلي گرم كند، ديگري با كت و شلوار يك تخته سياه را پرِ فرمول كند و... تا برسد به نفرِ آخر كه عينكي‌ترين است و در انتهاي مسير پروفيل با زمان‌سنج و ماشينِ حساب و كلي كاغذ ايستاده است. وقتي مسوولان براي بازديد آمدند، گويي فلزي انداخته شود توي پروفيل. همه‌ي عينكي‌ها شروع كنند به بالا و پايين پريدن و كارِ علمي كردن. بعد وقتي گوي به پايانِ مسيرِ ناوداني رسيد، عينكي‌ترين، يك‌هو زمان‌سنج را متوقف كند و كاغذهاي تحقيقاتِ عينكي‌ترها را بگيرد و جمع‌بندي كند و متفكرانه كاغذها را برانداز كند و بعد، ناگهان جلوِ مسوولان عددِ پيِ ماشين‌ِ حساب را فشار دهد و بگويد و اين هم عددِ پي با ده رقمِ اعشار!!

البته اهل‌ش مي‌دانند كه اين فشردنِ دكمه‌ي عددِ پيِ ماشينِ حساب هيچ دخلي نداشت به آن ناودانيِ طويل و آن محاسبات و آن عينكي‌ها و... فقط محبتِ كاسيوي ژاپن بود در روشِ مجعولِ گيل-هارد-بنك!!

ما كارگرانِ پروژه‌ي گيل-هارد-بنك بوديم كه متاسفانه به دليلِ مخالفت‌هاي علميِ دراز و ريشو با چاق، اين پروژه انجام نشد و مجبور شديم برويم سراغِ كارهاي خنكِ واقعا علمي! من در سيزده ساله‌گي در تاريك‌خانه، عكسِ استروبوسكپي مي‌گرفتم كه هنوز هم فكر مي‌كنم در بنيادِ نخبه‌گان نتوانند چنين كاري انجام دهند... نمايش‌گاه عاقبت برگزار شد و اتفاقا روزي كه وزيرِ آموزش و پرورشِ چپ‌گراي وقت به مدرسه آمد، از بچه‌هاي گروهِ كامپيوتر كسي نبود كه عهده‌دارِ توضيحات شود. بچه‌ها روي پيش‌رفته‌ترين كامپيوترِ آن زمان كه اسپكترومِ زد-هشتاد بود و كمودورِ شصت و چهار، برنامه‌اي نوشته بودند كه همان سرودِ مطولِ جمهوريِ اسلامي را نت مي‌زد و قانونِ اساسي و پرچم را به فارسي-انگليسي روي تله‌ويزيونِ رنگي كه از خانه آورده بوديم، نشان مي‌داد. برنامه را براي وزيرِ چپ‌گرا اجرا كردم و منتظرِ تشويقاتِ حضرت‌ش بودم كه ناغافل برگشت و فرمود: "كه چي؟!"
همان‌جا حسابِ كار دست‌مان آمد كه دكانِ مدرسه تخته شده است و نمايش‌گاه هم دست و پا زدنِ مرغِ بسمل بوده و با گيل-هارد-بنك هم كار درست نمي‌شده... حسابِ كار، در آن سالِ ميانيِ دهه‌ي شصت، همين بود كه گفتم... اما، تقدير با تدبيرِ اين مسوولان رقم نخورد. بايد وزيرِ ديگري پيدا شود، سالم‌تر و عاقل‌تر كه خود، به دستِ خود وزارت‌خانه‌اش را به بادِ فنا داده باشد و اول كسي باشد -‌و البته آخر كسي- كه در يك تصميمِ عاقلانه و عاشقانه، براي نظام، جامه‌ي وزارتِ نظام را از تن به در آورده باشد... كسي باشد كه روحاني باشد و منتسبِ به روشن‌فكرترين روحاني ‌-‌شهيد بهشتي-‌ باشد و در اروپا دكتراي روان‌شناسي گرفته باشد و ذوق‌ش هم آموزشِ تيزهوش باشد و در كابينه هم هنوز مقبول و متنفذ بوده باشد و پاش برسد به مدرسه‌‌ي فكسنيِ آموزشِ تيزهوشِ علامه حلي و بچه‌ها و نمايش‌گاه چشم‌ش را بگيرد...

اين گونه شد كه مردي آمد كه نمايش‌گاه را نديد و گيل-هارد-بنك را نديد و روپوش‌هاي سپيد را نديد و عينكي‌ترين‌ها را نديد و در عوض انسان ديد! و وقف نمود خود را، نه به بيع و نه به شرط. امروز ما نه دانش‌آموخته‌گانِ سمپاد كه درآمدِ جاريِ آن موقوفه‌ايم و مديونِ آن وقف... وقفي كه عمر بود و موقوفه‌اي كه نسل شد. و امروز همه‌ي نگراني آن است كه اوقاف نيز در كنارِ آموزش و پرورش و وزارتِ علوم و بنياد نخبه‌گان و سازمانِ جوانان و ستادِ فلان و بهمان، از اين پاره‌خط به صرافتِ تملكِ تكه‌ي ديگري از اين گوشتِ قرباني بيافتد.

اين گونه شد كه مردي آمد به نامِ جوادِ اژه‌اي كه حجه‌الاسلام و المسلمين و دكتر چيزي به شان‌ش نمي‌افزايد، سازمانِ استعدادهاي درخشان را پايه گذاشت روي اين دو مركزِ آموزشِ تيزهوش، به سالِ 1366. سازماني كه هيچ نبود، نه ميز بود و نه صندلي و نه پست و نه تشريفات... هيچ نبود الا يك وقف و يك موقوفه هر دو از جنسِ انسان...

نفوذِ جوادِ اژه‌اي باعث شد تا سازمان، خارج از مجموعه‌ي آموزش و پرورش، زيرِ نظرِ نخست‌وزيري و بعدتر رياست‌جمهوري ببالد و بركشد. مدارس توسعه‌‌ي كيفي پيدا كنند و با ملاك‌ها و مناط‌هاي دقيقِ علمي گزينش انجام شود. گزينشي كه هيچ بچه‌مسوولِ خنگ و خلي از سوراخ‌ش به اشتباه رد نشود و هيچ گربه‌رويي براي فرزندِ صاحبِ ثروت و صاحبِ قدرت در آن تعبيه نشود. و البته همين موضوع هم هماره باعثِ گرفتاري‌هاي سازمانِ مليِ پرورشِ استعدادهاي درخشان يا سمپاد بود.

حالا ديگر به همان ترتيبِ سابق، زيرِ نظرِ همان معلمانِ عاشق‌پيشه‌ي قديميِ كم‌شمار و فارغ‌التحصيلانِ تيزهوشي كه قرار بود رجالِ دوره‌ي ولي‌عهد باشند، مثلِ همان چاق و دراز و ريشو، فرهنگي شكل مي‌گرفت به نامِ فرهنگِ سمپاد. بالاترين تعدادِ المپيادي‌ها از مدارسِ سمپاد بود. ما، چهل نفر رياضي بوديم، كه در سالِ آخرِ تحصيل‌مان، از شش نفر تيمِ جهاني المپيادِ رياضي، پنج نفر هم‌كلاس بودند و همان سال بهرنگ و پيمان اولين مدال‌هاي طلاي تاريخِ المپيادها را گرفتند. سالي بعد، مريمِ فرزانگاني اولين مدالِ دختران را گرفت در آوردگاهِ جهاني و يكي دو سالِ بعد بچه‌هاي شهرستان هم كه حالا قد كشيده بودند، به بچه‌هاي تهران اضافه شدند و مهدي، به عنوانِ اولين نسلِ فارغ‌التحصيلِ اصفهاني، اولين مدالِ طلاي جهانيِ خارجِ تهران را گرفت. در بعضي آب‌سالي‌ها صد در صد و در بعضي خشك‌سالي‌ها دستِ كم نود در صدِ مدال‌آورانِ جهاني از بچه‌هاي سمپاد بودند... و البته همين را آموزش و پرورشي‌ها تاب نمي‌آوردند و براي همين چيزي تعبيه كردند به نامِ باش‌گاهِ دانش‌پژوهانِ جوان تا سمپادي‌هاي سالِ آخري را بر بزنند ميانِ آموزش و پرورشي‌ها و بعد دوباره چونان مقامرانِ ماهر بيرون بكشندشان، و كسي نفهمد شعبده با اهلِ راز كردن چه آخر و عاقبتي دارد... سمپاد هم به دليل همين "حسد" مجبور بود چراغِ خاموش حركت كند و هيچ‌جا از دست‌آوردهاش صحبتي نباشد...

سازمان كه در زمانِ رياست جمهوري مقام معظم ره‌بري تاسيس شد، در زمانِ رياستِ جمهوري آقاي هاشمي رفسنجاني، با هوش‌مندي و عدمِ دخالتِ دكتر نجفي، باليد و رشد كرد. در زمانِ آقاي خاتمي، و وزراي ناكارآمدِ دولتِ هفتم و هشتم، رشدش متوقف شد و در زمانِ آقاي احمدي‌نژاد و وزراي! دولتِ نهم، تمام شد...

آرام آرام آموزش و پرورشي‌ها با كم شدنِ نفوذِ رئيسِ سمپاد، سازمان را بيش‌تر زيرِ اخيه كشيدند و دورِ سمپاد را گرفتند... ايرادات را به روزنامه‌ها و سخن‌گاه‌ها كشانده بودند كه سمپادي بي‌دين است و سمپادي طراحي مي‌شود براي فرارِ مغزها و سمپادي ضدانقلاب است و...
ما را مي‌خواستند آموزش و پرورش و از نظام مي‌پرسيدند! مي‌گفتيم از خاطرات‌مان در طرحِ كادِ ابداعيِ پتوشوييِ اميرالمومنين(ع) كه پتوهاي معراج را بچه‌هاي دبيرستان مي‌شستند و حالا هم خس خسِ سينه‌ي مهندس مهدي از تبعاتِ همان شرابي است كه شهيد سهيل را به آسمان كشانده بود...
ما را مي‌خواستند آموزش و پرورش و از دين مي‌پرسيدند! مي‌گفتيم مثلا در شبِ بيست و يكم هزار ظرفِ يك‌بار مصرف سحري داده مي‌شود در مدرسه‌ي هشت‌صد نفره، عددِ تدين چند ظرفِ يك‌بار مصرف است؟ براي‌شان از آش‌پزخانه‌ي هياتِ فارغ‌التحصيلان مي‌گفتيم كه آب‌كش دستِ كسي است كه پذيرشِ بركلي دارد و كف‌گير دستِ ديگري است كه همان‌جا پشتِ مبايل، نفت سوآپ مي‌كند و نثارريز عضوِ ارشد تيم ملي المپياد فيزيك در سال‌هاي دور است... چيزي كه در اتاقِ فكر بنياد فلان و سازمانِ بهمان هم پيدا نمي‌شود!از آن طرف سينه‌زنِ چنين هياتي نيز يك رقميِ كنكور بود و استادِ نمونه و دانش‌آموزِ برجسته...

مي‌گفتيم مدرسه گزينشِ مذهبي ندارد اما فارغ‌التحصيلِ سمپاد متدين‌تر مي‌شود در طولِ تحصيل، حال آن كه در مدارسِ مذهبي اگر چه خروجي‌ها نيز مذهبي‌ند، اما مقايسه‌ي ورودي و خروجي نشان مي‌دهد كه مدارس سمپاد موفق‌ترند...

مي‌گفتيم در مدارسِ سمپاد به دليلِ تربيتِ فرهنگي و محيطِ آزاد، بچه‌ها در دانش‌گاه و حتا در خارج از كشور، كم‌ترين تغيير را دارند... همان‌ند كه هستند و بودشان با نمودشان تفاوتي ندارد. موشان را با نمره‌ي چهار نمي‌زنيم تا بلافاصله بعد از امتحاناتِ نهايي گيس بگذارند تا روي كمر! روبنده‌ي زوركي به گرده‌ي صورت‌شان نمي‌كشيم تا در دانش‌گاه روسري بگذارند مغزِ سر... مي‌گفتيم مومن‌مان در خارج از كشور هم مومن است...

تا مي‌گفتيم خارج از كشور، دوباره مي‌خواستندمان و اين بار مثلِ روزنامه‌ها از فرارِ مغزها مي‌پرسيدند! مي‌گفتيم حالا كه انسانِ آزاده‌ي سمپادي را نمي‌بينيد، دستِ كم به سنتِ الهي، از چارپايان بياموزيم كه خداوندِ عالم فرمود در رفتن‌شان براي شما زيبايي است و در بازگشت‌شان نيز! دستِ كم از رفت و آمدِ انسانِ سمپادي به قاعده‌ي چوپاني كه گوسفندش براي چراي علمي به مرتع مي‌رود و باز مي‌گردد، ذوق كنيد! نه آيا كه اين جماعت براي فربه‌گيِ علمي مهاجرت كردند؟ و نه آيا كه امروز بر مي‌گردند؟ اي خوشا آنان كه از لكم فيها جمال حين تريحون و حين تصرحون لذت مي‌برند. چرا امروز اخبارِ بازگشت تيتر نمي‌شود؟ ديروزياني كه گرفتارِ حنجره‌ي داد زدن بودند همان امروزيانند كهِ پنجه‌ي بي‌داد شده‌اند... و اگر چه دادِ اولي از جنسِ باد بود، اما سربسته بگويم كه بي‌دادِ بعدي به هيچ رو نسبتي با باد ندارد!
براي‌شان از خارج‌نشيناني مي‌گفتيم كه هر سال به ايران مي‌آيند و در اين پروژه و آن پروژه كمك مي‌كنند... براي‌شان از سيدعلي مي‌گفتيم كه حالا هواپيماي شخصي دارد در ايالاتِ متحده و حاضر است در ايران با دوچرخه اين طرف و آن طرف برود اما براي او شان قائل باشند و به او كار بدهند... براي‌شان از كيا مي‌گفتيم كه مهم‌ترينِ كارِ علمي را دارد و مسوولِ پخشِ پول است براي گرنت‌‌هاي دانش‌گاهيِ ينگه دنيا و عضوِ تخصصي هياتِ منصفه‌هاي علمي است، اما برگشته است به ايران و نه در تهران، كه در يك شهرستان به دانش‌جو درس مي‌دهد... براي‌شان از بابك مي‌گفتيم كه در اخبارمان پزش را مي‌دهيم و مبدعِ لنزِ هوش‌مند است و برجسته‌ترين دانش‌مندِ زيرِ سي و پنج سالِ فرنگ... براي‌شان از عباس مي‌گفتيم كه صاحبِ پرشماره‌گان‌ترين نشريه‌ي علمي-پزشكيِ كشور است. براي‌شان از ميثم مي‌گفتيم كه نمازِ شب‌خوان است و در تله‌ويزيون‌مان نشان‌ش مي‌دهيم كه حس‌گر روي زبانِ قطعِ نخاعي كار گذاشته است تا او بتواند آسان‌تر زنده‌گي كند و اختراع‌ش در سطحي است كه بوش مجبور مي‌شود در جلسه‌ي افطاريِ كاخِ سفيد در ميانِ ابنِ شيخك‌ها از آن ياد كند... و البته اگر بيايد ايران، حراستِ دانش‌گاهِ سابق‌ش از در راه‌ش نمي‌دهد كه كارت ندارد!!

براي‌شان مي‌گفتيم كه اگر به اين قاعده از اتلافِ پولِ نفتِ مردم در اين مجموعه نگرانند، غم‌شان نباشد كه همين گروهِ فارغ‌التحصيلِ خارج و داخل حاضرند -‌برابر با سند چشم‌اندازِ اصل 44- كلِ مجموعه را به ثمنِ دولت‌پسند، از ايشان ابتياع كنند كه محصولِ اين مجموعه قدرِ اين مجموعه بيش‌تر مي‌داند...
براي‌شان مي‌گفتيم و فايده نمي‌كرد... چرا كه استعدادهاي درخشان را آن‌جور كه دوست داشتند، نمي‌ديدند... رسانه هم به جاي نوابغ به دنبالِ نوابيغي بود كه قانونِ بقاي ماده و انرژي را نقض كند و در نمايش‌گاهِ اختراعاتِ روستاي هچل‌تپه‌ي اروپا كف‌گيرِ برقي ساخته باشد و طرحِ موشكِ بدونِ سوختِ با سرنشين روي كاغذ كشيده باشد و...

حالا چندين و چند هزار فارغ‌التحصيل داريم كه ادبي‌شان مي‌شود مشهورترينِ جوانِ نسخه‌شناسِ ايراني كه پنداري بازمانده‌ي علماي جامع است و از مهندسي و آناليزِ اعداد مي‌داند تا هياتِ قديم و فقهِ جديد... علمي‌شان سه آرش‌ند كه مي‌شوند مهم‌ترين گروهِ آماتوريِ عصب‌شناسِ جهان و صاحبِ مقاله‌ي واقعي در ني‌چر... و از علم و ادب مهم‌تر، فرهنگ است... فرهنگي عميقا اسلامي و عميقا معاصر... چيزي كه با آموزشِ خلاق و پرورشِ غيراجباري، به دستِ نسل-نسلِ فارغ‌التحصيل بازگشته به مدرسه به وجود آمده است. و البته چنين ميوه‌هايي را نظامِ مديريتيِ تنبل‌پرورِ كودن‌گمار، قدر نمي‌داند و از همين روست كه از نسلِ اول و دومِ فارغ‌التحصيلان كم از سه در صد در دولت شاغل هستند. حالا دراز، صاحبِ شاگرداني است كه آخرين‌شان جوان‌ترين عضوِ گروهِ تحقيقاتيِ سلول‌هاي شوآنِ ضايعاتِ نخاعي است و تا قبل از رفتن به لبِ مجهزش در ينگه‌دنيا، در يك اتاقِ محقر كارِ تحقيقاتي مي‌كرد... ريشو، صاحبِ چندين و چند اختراع است و در دوره‌اي بزرگ‌ترين قطعه‌سازِ صنعتِ خودرو كه در رقابت با يك شركتِ خارجيِ ماركِ داخل و هوادارانِ سه‌لتي‌ش طعمِ تلخ زندانِ چك را كشيد و بعدتر هم طعمِ شيرين‌ترِ بيماريِ صعب‌العلاج... و هنوز مدافعِ انقلابِ اسلامي است... و چاق، بعد از سي و پنج سال، اولين اخراجيِ نفوذِ آموزش و پروش در سمپاد، بعد از رفتنِ دكتر اژه‌اي است...
نه المپيادي، نه پرخوان، نه اديب، نه هوش‌مند، نه خلاق كه آزاده‌گي صفتي است كه سمپادي را متمايز مي‌كند با ديگران... آخرينِ ايشان نيز همان جوان‌مردِ مودبي است كه طلاي رياضيِ كشوري است و در حضورِ ره‌بر به پا مي‌خيزد و آزادانه نظر مي‌دهد و هوش‌مندانه نقد مي‌كند...
نه... آخرين ايشان، جوان‌مردي ديگر است كه به اعتمادِ ره‌بر و عشقِ به نظام و سوگندِ پزشكي و تعظيمِ به پرچم ايستاد و رسيد بدان‌جا كه جوان‌مرد مي‌رسد...
و حالا در انتهاي اين پاره‌خط كه همان تاي تمت باشد نه براي پاره‌خط كه براي سمپاد، بايد فصلي در فضايح بنويسم... از سمپادي بنويسم كه يك بهايي آن را در دو سال ساخت و يك نوحجتيه، كم از يك سال آن را ويران كرد... كسي كه افتخارش تغييرِ نامِ سمپاد به شاد! بود كه سازمانِ مليِ پرورشِ استعدادهاي درخشان را وافيِ به مقصود نمي‌دانست آن‌قدر كه شكوفايِ استعدادهاي درخشان بودن را... و خوب مي‌دانست در مملكتي كه تغييرِ نامِ وزارتِ آموزشِ عالي به علوم تحقيقات و فن‌آوري مي‌تواند تا چند سال دهانِ منتقدان را ببندد، تغييرِ نام و نه تغييرِ فعل تا چه اندازه مهم است...

بايد از سمپادي بنويسم كه روزگاري براي وزير قد خم نمي‌كرد و حالا مجبور است براي رئيسِ منطقه‌‌ي آموزش و پرورش تا خودِ سبحان ربي العظيم دولا شود!
بايد از سمپادي بنويسم كه رجالِ ولي‌عهد حفظ‌ش كردند تا دانش‌آموخته‌گان‌ش رجالِ انقلابِ اسلامي باشند، اما حتا نتوانستند يك مدير براي مجموعه‌ي خودشان به نظام معرفي كنند كه نظامِ مديريت گرفتارِ شبكه‌هاي انساني مدارسِ غيرخلاقِ مذهبي بود... و جماعتِ نودولت اين مجموعه را نه خود خورد و نه كس داد... گنده كرد و به...
بايد از سمپادي بنويسم كه گزينش‌ش بر مبناي علمي تا جايي بود كه خطِ هوشِ سرآمدان در منحنيِ توزيعِ نرمال مشخص مي‌كرد و بعد بيست سال رسيده بود به چهار مركز در شهرِ تهران، كه تازه هم‌واره از فقدانِ امكانات و كم‌بود معلمِ چيره‌دست مي‌ناليدند و حالا در مدتي كم از چند ماه يك‌هو تبديل مي‌شوند به چهارده مركزِ طلايه‌داران زيرِ نظرِ مناطقِ آموزش و پرورش... كه حالا كه خطِ فقر سرِ كاري است، خطِ هوش اصالتا وجود ندارد!!
بايد از سمپادي بنويسم كه به‌ترين مرزدارانِ ايران در آن پرورش مي‌يافتند و امروز در ادامه‌ي كشفياتِ جديدِ نوحجتيه‌ها در جلساتِ خصوصيِ قطب‌الاقطاب گويا گفته‌اند كه اصلا همين‌گونه جداسازي‌ها از موانعِ ظهور است! و بعضي اذنابِ ايشان در آموزش و پرورش در حضورِ منتخبي از دانش‌آموخته‌گانِ سمپاد، اصولا باهوش‌تر بودنِ نوزادان را موضوعي خلافِ عدلِ الاهي مي‌دانسته‌اند!

بايد از سمپادي بنويسم كه موسس‌ش در انتخابي طبيعي، در بازديدِ نمايش‌گاه، سمپاد را برمي‌گزيد، و از آن‌طرف تيزهوشانِِ آن زمان نيز در انتخابي طبيعي، مي‌پذيرفت كه برود زيرِ نظرِ سمپاد و امروز در حالي كه شايد بيش از صد نفر از دانش‌آموخته‌گانِ سمپاد تمامِ شايسته‌گي‌هاي لازم براي مديريتِ اين مجموعه را دارند، كسي به سمپاد مي‌آيد كه حتا تا به حال پاي‌ش به مدارسِ تيزهوش نرسيده است و در طولِ اين بيست سال از وي حتا براي يك سخن‌راني در نشست‌هاي علميِ دهه‌ي فجر نيز دعوت نكرده‌اند و حتا فرزندِ هم‌سايه‌اش نيز در اين مجموعه نبوده است...
بايد از سمپادي بنويسم كه ديگر نيست...
از بهايي گفتم كه از اشقيا بود و از اژه‌اي گفتم كه از اوليا بود... اما تعزيه‌خوانِ قديمي نيك مي‌داند كه مجلسِ تعزيه شريف‌تر از آن است كه نامِ اشقياي پايين دست در آن مذكور افتد... پس بگذار كه در اين پاره‌خط حتا نام نبرم از مدير و دار و دسته‌ي منسوب و منصوبِ دولتِ نهم كه بر نعشِ سمپاد اسب تازاندند و كم از فاصله‌ي يك عاشورا تا عاشورا گم‌گور شدند...
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 4:44 بعد از ظهر  توسط امین  | 

رفتم٬ مرا ببخش و مگو وفا نداشت

راهی ببجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از عشق بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

                                        فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 12:32 بعد از ظهر  توسط امین  | 

کنکور

مهره ات را با دلیل و یقین جابجا کن

من به اهدافی رسیدم سر تا پا اشتباه

پر از معانی و مقاصد اشتباه

که استوار بود بر برنامه ای اشتباه

و از تمامی نت های اشتباه مایه گذاشتم برای خواندن آوازی اشتباه

در جنونی اشتباه

                                       از ترانه اشتباه از دپش مود 

                                                         

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 12:50 بعد از ظهر  توسط امین  | 

میدانم میدانی

 

...خالی پشتم باش

    حرکت کن چون نسیم... نرم باش چون ابر

     و همراه ابرهای حقیقت گو برو

             و بگذار خورشید کار خودش را بکند

تو هم ببار

همیشه

همه وقت

     نمان

     ایستا مباش

    برو حرکت کن

اشکالی ندارد حتی بر این مرداب هم بباری

فقط، نایست ...

          خواهش می کنم

من سختی مرگ پدرانم را دیده ام

و شکسته شدنشان را هم ...و حالا پشتم خالی است ...

نگو که نمی توانی ...

ببین من هنوز هستم، تو هستی

آسمان دروغ نیست

و این نسیمی که صورت من و تو را به هم می رساند ...

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 10:52 قبل از ظهر  توسط امین  | 

هرگز برای دوست داشتن پایانی نیست

من زمین و آسمان را  کهکشان را دوست دارم

من پل رنگین کمان را  آفتاب مهربان رادوست دارم

ابرهای پر ز باران کوهساران ماهتاب و لاله زاران

من تمام مردم خوب جهان رادوست دارم

عاشقان ناتوان را   عشق های بی امان را

من تمام شاپرکهای جهان رادوست دارم

دوستی های نهان را  خنده های ناگهان را

بوسه های صادق و سرشارمان را

من تمام درد های تلخ و شیرین جهان را  دوست دارم

مادران را

قلبهای پاکشان را

اشکهای نابشان را

دستهای گرمشان را

حرفهای از صمیم قلبشان را

شوروشوق چشمشان را

من تمام ساکنان قلبهای عاشقان را دوست دارم

من دروغ بچگان را

شیطنتهای همیشه بکرشان را

رازشان را

پاکی احساسشان را

خنده های شادشان را

بادبادکهای قشنگ و نازشان را

دستهای کوچک وپربارشان را

هر نگاه خالی از نیرنگشان را

اعتماد خالی از تردیدشان را

من تمام شیطنتهای جهان را دوست دارم

سایه های کاج های مهربان را

بید مجنون ها و برگ نازشان را

سروها و قامت رعنایشان را

نخلها و ارتفاع نابشان را

تاکها و مستی انگورشان را

سر کشی های شراب و ...

راستی من تمام درختان انگورجهان را دوست دارم

نازهای معشوقان زمان را

دل شکستنهای بی منظورشان را

بوسه های گرمشان را

قهرهای تلخشان را

آشتیهای زود هنگامشان را

عشقهای آتشین و پر رنگشان را

قلبهای بی تاب و تنگشان را

آشنایی های پرلبخند شان را

و خداحافظی های پر اشکشان را

گریه های شوقشانرا

ضربه های قلبشان را

حرفهای بی حد و مرزشان را

من تمام عشق های جاودان را  دوست دارم

لیلی و مجنونمان را

خسرو و شیرینمان را

کوه کن فرهادمان را....

یادم آ مد من خدا را وخودم را وجهان را

دوست دارم

دوست دارم

دوست دارم

می پرستم.....

تا ابد هر جا که هستم 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 10:22 قبل از ظهر  توسط امین  | 

بیوتن

                          

رمان بیوتن هم تمام شد شاید این رمان در نظر من اون کشش لازم رو برای میخکوب کردن خواننده و بوجود اوردن حسی که خواننده بخواد اونو بدون کنار گذاشتنش تمام کنه٬ نداشته باشه ولی قطعا بعد از مدتی که کتابو کنار میذارید فکر ادامه داستان و عاقبت شخصیتها شمارو وادار میکنه که کتابو ور دارید و داستانو ادامه بدید.چون تعداد کنار گذاشتن کتاب ممکنه زیاد باشه بهتون توصیه میکنم که یه نشونه لای کتاب بذاری تا بعد دچار مشکل نشید.
اگه اعصاب درست حسابی ندارید٬این کتابو نخونید چون بعضی وقتا حسابی از دست بعضی شخصیتها عصبانی میشید مثل خشی و بیل وحتی ارمیا(شخصیت اول کتاب)
البته شخصیتهایی باورپذیر مثل آرمیتا و سوزی ٬میاندار ٬و حتی  ارمیا(شخصیت اول کتاب)!!! وجود دارن.
تو این کتاب هم عرب های پولداری هستند که باور پذیر و گاهی اوقات حال به دهم زنند بطوریکه ۱میلیون دلار پول میدن که چراغ امپایر استیت تو ماه رمضان سبز باشه ولی تو افطاریشون ذبح حلال نمیخورن یا وسط پارکینگ نماز میخونن ولی آیات قرآنو هرجور کهبخوان تعبیر میکن. البته حال به هم زن تر از همه آقای گاورمنت که جزء تاپ-تن بی ناموسای داستانه(یکی از تیکه کلام های کتاب).
اسم این کتاب bioten نیست٬ bivatan اسم درست این کتاب است و در جای جای این کتاب نویسنده میخواد علت نوشتن وطن با "ت" را توجیه کنه.
 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط امین  |